
به گزارش پایگاه خبری دو نقطه آنلاین، خانه ذبیعالله رضوانمدنی برای مردم کرمانشاه، تنها یک نشانی در میان کوچههای شهر نیست؛ خانهای است که سه پسرش (شهیدان هاشم، حسن و حشمتالله) را در دفاع از انقلاب و میهن تقدیم کرده و دامادش (شهید مسعود امیری) نیز در همان مسیر به شهادت رسیده است.
خانهای که سالها با صبر، ایمان و استقامت شناخته میشد و حالا قرار بود بیآنکه اهل خانه از آن خبر داشته باشند، میزبان دیداری شود که هنوز پس از سالها، با مرور آن، بغض در گلوی تنها پسر بازمانده این خانواده مینشیند.
حاج حسین رضوان مدنی، تنها برادر بازمانده خانواده، هنوز هم وقتی از آن روز سخن میگوید، روایت را از چند روز پیش از سفر آغاز میکند؛ از روزی که تلفن خانه به صدا درآمد و قرار شد گروهی از صدا و سیما برای تهیه گزارش به خانهشان بیاید.
او میگوید: «به پدرم خبر داده بودند که برای مصاحبه میآیند. پدر همه ما را خبر کرد. وقتی عصر به خانه رسیدم، دیدم پدر و مادرم با ذوق، کوچه را آب و جارو کردهاند. عکسهای شهدا، تصویر امام و رهبر انقلاب را روی دیوار نصب کرده بودند. خوشحال بودند که قرار است دوربین صدا و سیما به خانهشان بیاید.»
اما این انتظار، چندان دوام نیاورد.
تلفن دوباره زنگ زد. خبر دادند برنامه لغو شده است.
حاج حسین میگوید: «پدرم چیزی نگفت. فقط آرام به من گفت: «کنسل شد.» دلم شکست؛ اما او حتی یک کلمه هم گله نکرد.»
چند روز بعد، رهبر معظم انقلاب وارد کرمانشاه شدند. حاج ذبیعالله به عنوان پدر چند شهید در مراسم استقبال حضور یافت. همان شب نیز در جمعی محدود، توفیق دیدار با رهبر انقلاب را پیدا کرد. روز بعد، مادر خانواده نیز در دیدار بانوان با ایشان شرکت کرد.
دو روز بعد، نوبت دیدار خانوادههای ایثارگر رسید. دو دستگاه ون مقابل خانه ایستاد. تمام اعضای خانواده سوار شدند و به محل دیدار رفتند.
حاج حسین میگوید: «در اتاقی منتظر ماندیم. حضرت آقا وارد شدند. تکتک اعضای خانواده را دیدند، با همه احوالپرسی کردند، دست محبت بر سر و صورت بچهها کشیدند و ما هم دست ایشان را بوسیدیم. بعد همراه ایشان به سالن رفتیم و تصورمان این بود که دیگر دیدارمان تمام شده است.»
اما ماجرا تازه آغاز شده بود…
چند روز بعد، رهبر انقلاب برای برنامهای عازم پاوه بودند.
حاج حسین آن غروب را هرگز فراموش نمیکند: «نماز مغرب میخواندم که پدرم تماس گرفت و گفت: “حسین! سریع خودت را برسان. یک نفر از طرف رهبری آمده و سؤالهایی میپرسد. من متوجه منظورش نمیشوم.”»
وقتی خود را به خانه رساند، مردی را دید که از نیروهای قدیمی سپاه بود و سالها قبل او را میشناخت.
پس از احوالپرسی کوتاه، آرام گفت: «حضرت آقا تصمیم گرفتهاند به منزل شما بیایند. آمدهام شرایط را بررسی کنم.»
حاج حسین ابتدا باورش نمیشد.
با نگرانی گفت: «اگر قرار است آقا تشریف بیاورند، خواهرها، خواهرزادهها و برادرزادهها هم باید خودشان را برسانند.»
پاسخ شنید: «فقط بدون اینکه نام حضرت آقا را ببری، به همه خبر بده. بگو تا نیم ساعت دیگر هر کس میخواهد بیاید، خودش را برساند؛ بعد از آن دیگر امکان ورود کسی نیست.»
تلفنها یکییکی گرفته شد.در کمتر از نیم ساعت، خانه پر شد. کسی نمیدانست چند دقیقه بعد، چه اتفاقی است رقم بخورد.
ناگهان در خانه باز شد…
رهبر معظم انقلاب، بیهیچ تشریفاتی، وارد خانه شدند.
حاج حسین میگوید: «باور کنید انگار نور وارد خانه شد. پدرم همان لحظه روی زمین افتاد و سجده شکر کرد. من دست و پایم را گم کرده بودم. مادرم دور حضرت آقا میگشت و مدام میگفت: “فدایتان شوم… قربانتان بروم…”»
رهبر انقلاب همراه جمعی از همراهانشان وارد اتاق شدند و بر زمین نشستند.
پس از احوالپرسی، فرمودند: «بگویید ببینم بچهها چگونه شهید شدند.»
حاج ذبیعالله رو به رهبر انقلاب کرد و گفت: «آقا، از حاج حسین بپرسید؛ او همراه همه برادرهایش بوده و جزئیات را بهتر از همه میداند.»
حاج حسین، یکییکی، از هاشم گفت؛ از عملیات میمک، از پیکری که در منطقه ماند.
از حسن گفت؛ از کربلای پنج.
از حشمتالله گفت؛ از مرصاد.
از داماد خانواده گفت؛ از آخرین لحظات نبرد.
او روایت میکرد و رهبر انقلاب با دقت گوش میدادند.
چند بار عینکشان را از چشم برداشتند، اشکهایشان را پاک کردند و دوباره عینک را بر چشم گذاشتند.
حاج حسین روایتش را از جایی ادامه میدهد که فضای خانه، دیگر تنها یک دیدار رسمی نبود؛ خانه، رنگ یک محفل خانوادگی گرفته بود.
مخ
اشکهایی که پشت عینک رهبر انقلاب پنهان نمیماند
او میگوید: بعد از اینکه درباره نحوه شهادت برادرانم و داماد خانواده توضیح دادم، حضرت آقا چند بار عینکشان را از روی چشم برداشتند. اشکهایشان را آرام پاک کردند و دوباره عینک را به چشم زدند. سکوت خانه، از هر سخنی رساتر بود.
در همین لحظه، پدرم که چفیهای بر دوش داشت، رو به حضرت آقا کرد و گفت: «آقا، این چفیه مال خودم است. خواهش میکنم آن را متبرک کنید و دعایی برایش بخوانید. چشمهایم هم درد میکند.»
رهبر شهید انقلاب: من آمدهام منزل شما متبرک شوم
حضرت آقا با همان تواضع همیشگی لبخندی زدند و فرمودند: «من آمدهام منزل شما متبرک شوم؛ چطور شما از من میخواهید متبرک کنم؟»
اما پدرم با اصرار گفت: «خواهش میکنم این لطف را در حق ما انجام دهید.»
رهبر انقلاب چفیه را از دست پدر گرفتند، دعایی بر آن خواندند و سپس همان چفیه را دوباره با احترام بر دوش او انداختند.
بعد رو به پدرم کردند و با لحنی سرشار از احترام فرمودند: «همین روحیه شماست که باعث شده آمریکا در برابر ملت ایران به ذلت بیفتد و نتواند کاری از پیش ببرد. تا وقتی خانوادههایی مثل شما هستند که اینگونه سرافراز و استوار ایستادهاند، هیچ قدرتی نمیتواند در مقابل این ملت بایستد.»
حاج حسین میگوید: شنیدن این جمله برای ما از هر هدیهای ارزشمندتر بود؛ انگار حضرت آقا همه سرمایه معنوی این خانه را در چند جمله خلاصه کردند.
بیش از یک ساعت از حضور رهبر انقلاب در خانه گذشته بود. فضای صمیمی دیدار، آنقدر گرم شده بود که دیگر کسی احساس نمیکرد مهمان، رهبر یک کشور است؛ همه احساس میکردند یکی از اعضای خانواده در خانه نشسته است.
مادری که رهبر انقلاب را مثل برادرش خطاب کرد
حضرت آقا آرام فرمودند: «اگر اجازه بدهید، دیگر مرخص شوم.»
هنوز جمله ایشان تمام نشده بود که مادر خانواده، بیاختیار و با همان سادگی و صمیمیت یک مادر کرمانشاهی گفت: «کجا آقا؟ شما که حتی یک چای هم نخوردید…»
حاج حسین میگوید: مادرم اصلاً احساس نمیکرد با رهبر انقلاب صحبت میکند؛ انگار برادر خودش مهمان خانه بود.
حضرت آقا خندیدند و با لبخند فرمودند: «شما آوردید، ما نخوردیم؟»
مادر هم با همان سادگی پاسخ داد: «آخر مگر فرصت دادید که چیزی بیاورم؟»
همه اهل خانه لبخند زدند و فضای سنگین لحظات قبل، برای چند دقیقه با این گفتوگوی صمیمانه عوض شد.
شوخی رهبر شهید انقلاب با تنها پسر خانواده شهدا
حضرت آقا رو به بنده کردند و پرسیدند: «شما از همه بزرگتر است؟»
حاج حسین پاسخ داد: « بله من بزرگتر برادرها بودم»
رهبر انقلاب با لبخندی شیرین فرمودند: «پپس چرا تو شهید نشدی؟»
حاج حسین هم با لبخند جواب داد: «آقا، آدم بد را به خودش نمیبرند؛ من بدِ خانواده بودم، برای همین ماندم.»
این پاسخ، لبخند را بر چهره همه نشاند و حضرت آقا نیز همراه حاضران خندیدند.
مادر بعد از پذیرایی وای دوباره گفت: «باید میوه هم بخورید.»
حضرت آقا با همان روی گشاده فرمودند: «بیاورید.»
میوه آوردند و رهبر انقلاب سیبی برداشتند. همین که سیب را در دست گرفتند و از جا برخاستند، همه فهمیدند زمان خداحافظی رسیده است. خانه یکباره در سکوتی آمیخته با اشک فرو رفت.
حاج حسین میگوید: هیچکداممان طاقت رفتن حضرت آقا را نداشتیم. همه بیاختیار گریه میکردیم.
وقتی درِ خانه باز شد، صحنهای عجیب مقابل چشممان بود.
با اینکه قرار بود این دیدار کاملاً محرمانه باشد، اما انگار خبر به دل مردم افتاده بود.
کوچه پر از جمعیت شده بود. زن و مرد، پیر و جوان، همه پشت در خانه ایستاده بودند تا فقط برای چند لحظه رهبر انقلاب را ببینند.
در میان آن جمعیت، دختر یکی از شهدا جلو آمد. لباسی را در دست گرفته بود و با چشمانی اشکبار گفت: «آقا… سالهاست نذر کرده بودم شما را ببینم. این لباس پدر شهیدم است؛ بعد از هفت سال به دستم رسیده. خواهش میکنم آن را متبرک کنید.»
حضرت آقا لباس را با احترام گرفتند، دعایی بر آن خواندند، آن را به دختر شهید بازگرداندند و با مهربانی از او دلجویی کردند.
چند لحظه بعد، رهبر انقلاب از کوچه خارج شدند؛ اما برای خانواده رضوان مدنی، آن روز هرگز تمام نشد.
حاج حسین در پایان روایتش بغض میکند و میگوید: «آن دیدار برای ما فقط یک خاطره نیست؛ سرمایه زندگی ماست. هر بار آن لحظهها را به یاد میآورم، احساس میکنم دوباره حضرت آقا از در خانه وارد میشوند، مرحوم پدر سجده میکند، مرحوم مادرم دور ایشان میگردد و خانهمان دوباره نورانی میشود. این تصویر هیچوقت از ذهن ما پاک نخواهد شد.»
گزارش: پرستو چمنی




