دسته‌بندی نشده
موضوعات داغ

رازِ آن انگشتر و چفیه؛ چیزی که یک جانباز تا مرگ رها نکرد

به گزارش پایگاه خبری دو نقطه آنلاین، شهادت رهبر شهید، تنها از دست رفتن یک مقام سیاسی نبود؛ شهادت او، فرو ریختن سقف امنیتی بود که بر سرِ خانواده‌های ایثارگر سایه افکنده بود. برای فرزندانِ جانبازان، این مرگ، معنای دیگری دارد؛ معنای «یتیمی دوباره». در میان این اندوه سراسری، روایتِ خانوادگی «عظیمی فشی» از کنگاور، دریچه‌ای است به سوی پیوندی که با خون و اشک نوشته شده است.

باز هم یتیم شدیم…

محمدطاهر عظیمی فشی فرزند شهید جانباز نوروزعلی عظیمی فشی، با صدایی که لرزش اندوه و ابهت ایمان را با هم دارد، می‌گوید: «شهادت حضرت آقا، داغی است که بر تمام پهنای ایران نشسته است. اما برای ما، این یک فقدان ساده نیست؛ ما دوباره یتیم شده‌ایم. ایشان برای ما، فقط یک رهبر نبودند؛ پدری بودند که وقتی تمام دنیا پشتِ جبهه‌ی دشمن بود، ایشان پشتِ جبهه‌ی ما ایستادند.»

۳۷ سال معامله با خدا بر روی تختِ جراحت

داستان این خانواده، از سال ۱۳۶۲ و در میان غبار و خونِ عملیات والفجر ۵ آغاز شد. نوروزعلی عظیمی فشی، رزمنده‌ی سرافراز کرمانشاه، با اصابت ترکش، نخاع خود را از دست داد؛ جراحتی که او را ۳۷ سال بر تخت بی‌حرکتی نشاند. تنها دست چپ او بود که هنوز با دنیا می‌جنگید.

محمدطاهر روایت می‌کند: «پدرم ۳۷ سال با درد زندگی کرد، اما هرگز با خدا دشمنی نکرد. مادرم هم ۳۷ سال، بی‌وقفه و بدون خستگی، از او پرستاری کرد. این خانه، مدرسه‌ی صبر بود؛ جایی که ایثار، نه یک شعار، بلکه سبکِ زندگی بود.»

وقتی معجزه در خانه جاری شد: دیدار با آغوشِ رهبری

در میان سال‌های تلخِ بیماری، یک روز مانند یک معجزه در تاریخ این خانواده ثبت شد: ۲۷ مهرماه ۱۳۹۰. روزی که رهبر معظم انقلاب به خانه‌ی یک جانبازِ قطع‌نخاعی در کرمانشاه آمد.

محمدطاهر با لبخندی که از لرزشِ اشک پنهان شده، می‌گوید: «پدرم که حتی جابه‌جاییِ کوچک در خانه باعث تشنجش می‌شد، با آمدن ایشان، انگار تمام دردهایش از تن رخت برکشید. چنان از شادی سر از پا نمی‌شناخت که گویی جراحتهایش شفا یافته‌اند.»

او از لحظه‌ی شگفت‌انگیز دیدار می‌گوید: «پدرم باورش نمی‌شد! به ایشان گفت: «دستتان را روی صورتم بکشید تا مطمئن شوم خواب نیستم.» او می‌خواست لمس حضور رهبر، حقیقتِ این رویا باشد.

پدرم به مقام معظم رهبری گفت: آن روز که می‌توانستم به فرمان امام راحل (ره) لبیک گفتم و برای دفاع از وطن اسلحه به دست گرفتم و امروز هم چهار پسر دارم که همگی سربازِ شما هستند.»

چفیه و انگشتر؛ میراث یک عشق

در میان تمام هدایای دنیا، تنها دو چیز برای نوروزعلی عزیز، حکمِ کلیدِ بهشت را داشت: یک انگشتر و یک چفیه.

فرزند شهید می‌گوید: «پدرم با همان تنها دست توانای خود، همیشه آن انگشتر هدیه‌ی رهبر را می‌چرخاند و با افتخار به مهمانان نشان می‌داد: «این یادگارِ آقا است.» و آن چفیه… آن چفیه، نمادِ پیوندِ ما با ایشان بود. وصیت کرد که هنگام تشییع، چفیه را بر تابوتش بکشند و هنگام دفن، آن را بر کفنش بگذارند تا در خاک، با بوی عطر رهبر آرام بگیرد.»

یک هفته دیگر مهمانِ شما هستم

مرگ، برای این خانواده، یک پایانِ ناگهانی نبود؛ بلکه یک «وعده‌ی ملاقات» بود. نوروزعلی عزیز، هفته‌ای پیش از شهادت، با همان آرامش معامله‌گران با خدا، گفته بود: «من یک هفته دیگر مهمانِ شما هستم.» او ۳۷ سال با خدا معامله کرده بود و حالا وقت تسویه حساب بود.

نوروز‌علی سرانجام پس از سال‌ها تحمل درد و رنج ناشی از مجروحیت، نهم آبان ۱۳۹۸ به جمع همرزمان شهیدش پیوست و در گلزار شهدای روستای فش آرام گرفت.

گزارش: پرستو چمنی

 

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا